افسانه اسلام غیرسیاسی؛ از مدینه تا جمهوری اسلامی

افسانه اسلام غیرسیاسی؛ از مدینه تا جمهوری اسلامی

نویسنده: علیرضا مسعودیان خوزانی

مقدمه؛ آیا اسلام سیاسی واقعاً انحراف از اسلام است؟

یکی از رایج‌ترین گزاره‌ها در دفاع از اسلام در جهان معاصر این است که «اسلام سیاسی ارتباطی با اسلام واقعی ندارد» و گروه‌ها یا حکومت‌های اسلام‌گرا، دین را صرفاً برای کسب قدرت مورد سوءاستفاده قرار داده‌اند.

این گزاره بخشی از واقعیت را بیان می‌کند، اما همه آن را توضیح نمی‌دهد.

بی‌تردید نمی‌توان تمام تاریخ، فرهنگ، عرفان، فلسفه، الهیات و تجربه شخصی صدها میلیون مسلمان را به اسلام سیاسی فروکاست. همچنین اسلام‌گرایی مدرن، از اخوان‌المسلمین و سید قطب گرفته تا روح‌الله خمینی، محصول شرایط سیاسی و اجتماعی قرن‌های نوزدهم و بیستم نیز بوده است.

اما از این واقعیت نمی‌توان نتیجه گرفت که اسلام در شکل تاریخی خود، دینی کاملاً خصوصی و فاقد سنت سیاسی بوده است.

مسئله اساسی اینجاست:

اسلام سیاسی استفاده ابزاری از یک دین کاملاً خصوصی نیست؛ بلکه می‌تواند سیاسی‌سازی مجدد سنتی دینی تلقی شود که بنیان‌گذار آن در مدینه علاوه بر پیامبری، در سازمان‌دهی یک جامعه سیاسی، داوری و منازعات نظامی نیز نقش مستقیم داشت.

بنابراین، پرسش علمی‌تر این نیست که آیا «اسلام سیاسی اسلام واقعی است یا نیست؟»؛ بلکه باید پرسید:

چه عناصر تاریخی، فقهی و الهیاتی در سنت اسلامی امکان ظهور دوباره پروژه‌های حکومت دینی را فراهم کرده‌اند؟

اسلام سیاسی و تجربه محمد در مدینه

برای بررسی ریشه‌های اسلام سیاسی باید میان دوره مکه و مدینه تمایز قائل شد.

در دوره مکه، محمد عمدتاً در جایگاه پیامبری ظاهر می‌شود که دعوت دینی و اخلاقی خود را در برابر ساختار قبیله‌ای و مذهبی مکه مطرح می‌کند.

اما پس از هجرت به مدینه در سال ۶۲۲ میلادی، موقعیت او تغییر می‌کند.

محمد در مدینه دیگر فقط مبلغ یک عقیده نبود. جامعه‌ای در اطراف او شکل گرفت که دارای مناسبات سیاسی، حقوقی، نظامی و اجتماعی بود.

یکی از اسناد مهم این دوره، متنی است که در پژوهش‌های تاریخی معمولاً با عنوان «صحیفه مدینه» یا «قانون اساسی مدینه» شناخته می‌شود.

در The New Cambridge History of Islam این سند یکی از نخستین اسناد تاریخی مرتبط با سازمان‌دهی اقتدار در جامعه نوظهور مدینه توصیف می‌شود. این متن مجموعه‌ای از پیمان‌ها میان گروه‌های مختلف مدینه بود که یک اجتماع واحد را در مسائل دفاعی و امنیتی سازمان می‌داد و برای محمد نوعی اقتدار داوری قائل می‌شد. (Cambridge University Press)

البته نباید با معیارهای امروز از «دولت» یا «قانون اساسی» در مدینه سخن گفت. ساختار سیاسی قرن هفتم میلادی با مفهوم دولت مدرن، تفکیک قوا یا حاکمیت ملی تفاوت بنیادی داشت.

بااین‌حال، همین تجربه نشان می‌دهد که از مرحله مدینه به بعد، دین، اقتدار اجتماعی و قدرت سیاسی از یکدیگر کاملاً منفک نبودند.

پیامبر، داور و رهبر جامعه

این نکته برای فهم تاریخی اسلام اهمیت زیادی دارد.

اسلام اولیه صرفاً مجموعه‌ای از تعالیم درباره عبادت، زندگی پس از مرگ یا اخلاق فردی نبود. جامعه مسلمان مدینه با مسائل عملی مانند:

  • جنگ و صلح،
  • پیمان‌های سیاسی،
  • حل اختلافات،
  • روابط میان قبایل،
  • تنظیم مناسبات اجتماعی،
  • توزیع منابع،
  • و اعمال اقتدار

مواجه بود.

در نتیجه، اقتدار پیامبر ابعادی پیدا کرد که امروز می‌توان آنها را دینی، قضایی، اجتماعی و سیاسی نامید.

پژوهش‌های دانشگاهی درباره تاریخ اندیشه سیاسی اسلام نیز معمولاً نقطه عزیمت خود را همین تجربه و سپس مسئله خلافت قرار می‌دهند.

اروین روزنتال در اثر کلاسیک Political Thought in Medieval Islam پیوند میان شریعت، خلافت و حکومت را یکی از عناصر اصلی تحول اندیشه سیاسی اسلامی بررسی می‌کند. (Cambridge University Press)

بنابراین نمی‌توان ساختار سیاسی اسلام تاریخی را با الگوی ادیان کاملاً خصوصی در دولت‌های سکولار معاصر یکسان فرض کرد.

اسلام سیاسی پس از مرگ محمد؛ مسئله جانشینی چگونه به مسئله قدرت تبدیل شد؟

شاید یکی از مهم‌ترین شواهد تاریخی درباره اهمیت سیاست در جامعه اولیه اسلامی، حوادث پس از مرگ محمد در سال ۶۳۲ میلادی باشد.

بحث اصلی جامعه نوپای مسلمانان تنها بر سر مسائل عبادی نبود؛ پرسش فوری این بود:

چه کسی باید رهبری جامعه را بر عهده بگیرد؟

از همین نقطه مسئله خلافت پدیدار شد.

ایرا لپیدوس، مورخ برجسته تاریخ جوامع اسلامی، خلافت را نهادی معرفی می‌کند که به‌عنوان جانشینی محمد شکل گرفت و بعدها به یکی از نهادهای تعیین‌کننده جهان اسلام تبدیل شد. در نخستین مرحله، خلیفه هم رهبری جامعه دینی و هم رهبری سیاسی ائتلاف مسلمانان را بر عهده داشت. (Cambridge University Press)

این ساختار بعدها بارها تغییر کرد؛ خلافت راشدین با سلطنت اموی یکسان نبود و خلافت عباسی نیز ساختاری متفاوت پیدا کرد.

اما یک اصل تاریخی باقی ماند:

بحث درباره مشروعیت دینی، هم‌زمان بحث درباره مشروعیت قدرت سیاسی بود.

خلافت و امامت؛ اختلافی الهیاتی که سیاسی نیز بود

شکاف تاریخی میان شیعه و سنی نمونه بسیار روشنی از همین مسئله است.

اختلاف بر سر جانشینی پیامبر، تنها اختلافی شخصی درباره ابوبکر یا علی نبود؛ مسئله اصلی این بود که:

چه کسی حق فرمانروایی بر جامعه مسلمانان را دارد و منشأ مشروعیت او چیست؟

در سنت اهل سنت، نظریه‌های مختلفی درباره خلافت، بیعت، اجماع و شرایط حاکم شکل گرفت.

در سنت شیعه، مفهوم امامت به تدریج به نظریه‌ای درباره اقتدار مشروع امامان تبدیل شد.

مجموعه پژوهشی جدید دانشگاه کمبریج درباره Caliphate and Imamate نیز نشان می‌دهد که مسئله «قدرت مشروع پس از محمد» از دیرپاترین مناقشات درون سنت اسلامی بوده است. (Cambridge University Press)

در ایران نیز تاریخ تشیع سیاسی نشان می‌دهد که آموزه‌های مذهبی در دوره‌های مختلف می‌توانستند برای مشروعیت‌بخشی به اقتدار دینی و سیاسی بازتفسیر شوند. Encyclopaedia Iranica در بررسی «ریشه‌های تشیع سیاسی» دقیقاً به فرایند سیاسی‌شدن برخی آموزه‌های کلامی و حقوقی شیعه برای توجیه اقتدار مذهبی و قدرت سیاسی اشاره می‌کند. (Iranica Online)

اسلام سیاسی مدرن با اسلام کلاسیک یکسان نیست

در اینجا باید یک تمایز اساسی برقرار کرد.

گفتن اینکه اسلام دارای تاریخ و سنت سیاسی است به این معنا نیست که:

جمهوری اسلامی = اسلام قرن هفتم

یا اینکه:

داعش، طالبان، اخوان‌المسلمین و جمهوری اسلامی همگی ادامه مستقیم و بدون تغییر اسلام اولیه‌اند.

چنین ادعایی از نظر تاریخی تقلیل‌گرایانه است.

اسلام‌گرایی مدرن تحت تأثیر مجموعه‌ای از عوامل جدید شکل گرفته است؛ از جمله:

  • استعمار اروپایی،
  • ظهور دولت ـ ملت،
  • فروپاشی خلافت عثمانی،
  • ناسیونالیسم،
  • سوسیالیسم و مارکسیسم،
  • تجربه مدرنیزاسیون،
  • بحران هویت در جوامع مسلمان،
  • و واکنش به هژمونی سیاسی و فرهنگی غرب.

پژوهش‌های تاریخ اندیشه سیاسی اسلام نیز نشان می‌دهند که اندیشه سیاسی اسلامی در دو قرن اخیر در مواجهه با استعمار، مدرنیته، سکولاریسم و دولت جدید دگرگون شده است. (Cambridge University Press)

پس اسلام‌گرایی مدرن را باید هم تداوم و هم بازسازی سنت دانست.

تفاوت اسلام سنتی و ایدئولوژی اسلام‌گرا

در جوامع پیشامدرن، دین الزاماً به معنای «ایدئولوژی» در مفهوم قرن بیستمی آن نبود.

اما جنبش‌های اسلام‌گرا دین را به برنامه‌ای برای تصرف دولت و بازسازی جامعه تبدیل کردند.

این تحول بسیار مهم است.

در اسلام سنتی، فقیه ممکن بود درباره احکام حکومت، مالیات، جنگ، خانواده یا مجازات نظریه‌پردازی کند؛ اما اسلام‌گرایی مدرن این عناصر را در قالب یک ایدئولوژی سیاسی بسیج‌کننده سازمان داد.

در قرن بیستم، متفکرانی مانند:

حسن‌البنا،
ابوالاعلی مودودی،
سید قطب،
و روح‌الله خمینی

به شیوه‌های متفاوت از اسلام نه فقط به‌عنوان ایمان فردی، بلکه به‌عنوان نظام اجتماعی و سیاسی سخن گفتند.

در اینجا اسلام از «سنت دینی» به «پروژه ایدئولوژیک دولت‌سازی» تبدیل می‌شود.

جمهوری اسلامی؛ یکی از صورت‌های مدرن اسلام سیاسی

انقلاب ۱۳۵۷ ایران یکی از مهم‌ترین نمونه‌های تاریخی تبدیل اسلام سیاسی به ساختار حکومتی است.

جمهوری اسلامی صرفاً حکومتی نیست که رهبران آن مسلمان باشند.

در ساختار حقوقی آن، دین مستقیماً در تعریف مشروعیت سیاسی نقش دارد.

نهادهایی مانند:

  • ولایت فقیه،
  • شورای نگهبان،
  • مجلس خبرگان رهبری،
  • دستگاه قضایی مبتنی بر فقه،
  • قوانین شرعی خانواده و جزا،
  • و نظام گزینش ایدئولوژیک

همگی نشان‌دهنده پیوند نهادی میان دین و قدرت سیاسی هستند.

از این نظر، جمهوری اسلامی یک دولت مدرن است که برخی مفاهیم فقهی و شیعی را در چارچوب ابزارهای دولت مدرن ــ قانون اساسی، وزارتخانه، ارتش، پلیس، رسانه و بوروکراسی ــ بازسازی کرده است.

بنابراین جمهوری اسلامی نه بازتولید ساده خلافت یا حکومت مدینه است و نه پدیده‌ای کاملاً بی‌ارتباط با تاریخ اسلام.

بلکه می‌توان آن را ترکیبی از الهیات سیاسی شیعه و ساختار دولت ایدئولوژیک مدرن دانست.

از خلافت تا ولایت فقیه؛ مسئله اصلی مشروعیت است

در پس بسیاری از نظریه‌های سیاسی اسلامی یک پرسش اساسی وجود دارد:

چه کسی حق فرمانروایی دارد؟

در نظام لیبرال‌دموکراتیک، پاسخ نظری به این پرسش معمولاً به حاکمیت شهروندان، انتخابات، قانون اساسی و حقوق فردی بازمی‌گردد.

اما در نظریه‌های حکومت دینی، عنصر دیگری وارد معادله می‌شود:

اراده یا قانون الهی.

در چنین ساختاری، مشروعیت سیاسی صرفاً از رأی شهروندان ناشی نمی‌شود.

حاکم یا قانون باید به نحوی با شریعت، خدا، پیامبر، امام یا نهاد دینی پیوند داشته باشد.

این همان نقطه‌ای است که مسئله اسلام سیاسی از یک بحث تاریخی به یک مسئله مربوط به فلسفه سیاسی معاصر تبدیل می‌شود.

اسلام سیاسی و مسئله حاکمیت مردم

یکی از مهم‌ترین تعارض‌های بالقوه میان حکومت دینی و دموکراسی لیبرال درباره منشأ قانون است.

در یک نظام دموکراتیک مدرن، قوانین اصولاً قابل تغییرند؛ انسان‌ها آنها را وضع می‌کنند و نسل‌های بعد می‌توانند آنها را اصلاح یا لغو کنند.

اما وقتی یک حکم «الهی» تلقی شود، موقعیت متفاوت می‌شود.

اگر قانون از اراده خدا ناشی شده باشد، انسان بر چه مبنایی می‌تواند آن را تغییر دهد؟

در اینجا تنش میان دو مفهوم ظاهر می‌شود:

حاکمیت الهی
و
حاکمیت مردم

اسلام‌گرایان مختلف پاسخ‌های متفاوتی به این مسئله داده‌اند. برخی انتخابات را در چارچوب شریعت پذیرفته‌اند و برخی بر تقدم آشکار حکم دینی تأکید کرده‌اند.

بنابراین حتی درون اسلام سیاسی نیز یک نظریه واحد وجود ندارد.

آیا می‌توان مسلمان بود و طرفدار حکومت سکولار؟

قطعاً.

یکی از خطاهای رایج در این بحث، یکی دانستن «اسلام» با «اسلام‌گرایی» است.

میلیون‌ها مسلمان در جهان از نظام‌های دموکراتیک، سکولار یا مبتنی بر جدایی نسبی دین و دولت حمایت می‌کنند.

یک مسلمان می‌تواند:

نماز بخواند،
به قرآن ایمان داشته باشد،
روزه بگیرد،
و در عین حال معتقد باشد که قانون عمومی نباید از فقه استخراج شود.

بنابراین نقد اسلام سیاسی، لزوماً نقد حق مسلمانان برای ایمان و عبادت نیست.

تمایز اصلی میان دو گزاره است:

«من بر اساس دین خود زندگی می‌کنم

و

«همه شهروندان باید بر اساس احکام دین من زندگی کنند

اولی آزادی دینی است؛ دومی مسئله قدرت سیاسی.

چرا نظریه «اسلام کاملاً غیرسیاسی» با تاریخ سازگار نیست؟

بررسی تاریخ اولیه اسلام دست‌کم چهار واقعیت را نشان می‌دهد:

۱. محمد در مدینه فقط واعظ نبود

او در سازمان‌دهی جامعه، حل منازعات و منازعات نظامی نقش داشت. صحیفه مدینه نیز نشانه‌ای از سازمان‌یابی یک اجتماع سیاسی تحت اقتدار اوست. (Cambridge University Press)

۲. مسئله جانشینی بلافاصله به مسئله حکومت تبدیل شد

پس از مرگ پیامبر، خلافت به یکی از مرکزی‌ترین نهادهای جهان اسلام تبدیل شد. (Cambridge University Press)

۳. سنت عظیمی از اندیشه سیاسی اسلامی شکل گرفت

مسلمانان درباره خلافت، امامت، حکومت، شریعت، عدالت، فرمانروایی و مشروعیت سیاسی آثار گسترده‌ای تولید کردند. پژوهش‌های تاریخی کمبریج نیز این سنت چندصدساله را به‌عنوان حوزه مستقلی از تاریخ اندیشه سیاسی مطالعه می‌کنند. (Cambridge University Press)

۴. الهیات سیاسی بارها برای مشروعیت قدرت به کار رفته است

از خلافت‌های تاریخی تا جنبش‌های شیعی و نهایتاً اشکال جدید اسلام‌گرایی، رابطه دین و قدرت پیوسته بازتعریف شده است. در دوره عباسی نیز خلافت هم‌زمان دارای ابعاد سیاسی و مشروعیت دینی بود، هرچند شکل و قدرت واقعی آن در طول زمان تغییر کرد. (Iranica Online)

بنابراین تصویر اسلام به‌عنوان دینی که ذاتاً هیچ سنت سیاسی نداشته و تنها در قرن بیستم «سیاسی شده»، با تاریخ سازگار نیست.

اما آیا هر مسلمان بالقوه اسلام‌گراست؟

خیر.

چنین نتیجه‌ای هم از نظر علمی نادرست است و هم میان «متن»، «سنت»، «تفسیر» و «رفتار انسان‌ها» تمایز نمی‌گذارد.

ادیان در طول تاریخ توسط پیروان خود به شیوه‌های مختلف تفسیر شده‌اند.

در اسلام نیز می‌توان دست‌کم میان این گرایش‌ها تمایز گذاشت:

اسلام عبادی و فردی،
اسلام عرفانی،
اسلام سنتی،
اسلام اصلاح‌طلب،
اسلام لیبرال،
اسلام سیاسی،
اسلام بنیادگرا،
و اسلام جهادی.

این جریان‌ها درباره حکومت، خشونت، حقوق زنان، آزادی عقیده، شریعت و رابطه دین و دولت دیدگاه‌های کاملاً یکسانی ندارند.

پس وجود ریشه‌های تاریخی برای سیاست در سنت اسلامی به معنای جبر تاریخی برای ایجاد حکومت اسلامی نیست.

اسلام سیاسی؛ تداوم تاریخی یا اختراع مدرن؟

پاسخ دقیق این است:

هر دو.

اسلام سیاسی مدرن از نظر سازمان حزبی، مفهوم انقلاب، دستگاه تبلیغاتی، دولت ایدئولوژیک و بسیج توده‌ای پدیده‌ای مدرن است.

اما مواد خام فکری آن ــ مانند:

امت،
شریعت،
خلافت،
امامت،
جهاد،
اطاعت،
امر به معروف و نهی از منکر،
و حکومت دینی ــ

دارای سابقه‌ای بسیار قدیمی‌تر هستند.

بنابراین اسلام‌گرای مدرن چیزی را کاملاً از هیچ خلق نکرده است؛ او بخش‌هایی از سنت را گزینش، بازتفسیر و ایدئولوژیک کرده است.

این فرایند را شاید بهتر بتوان «بازسیاسی‌سازی سنت» نامید.

جمهوری اسلامی چرا برای این بحث اهمیت دارد؟

تجربه جمهوری اسلامی نشان می‌دهد که بحث اسلام سیاسی صرفاً نظری نیست.

هنگامی که یک قرائت دینی به قدرت دولتی دسترسی پیدا می‌کند، می‌تواند از ابزارهایی برخوردار شود که جوامع پیشامدرن اساساً در اختیار نداشتند:

پلیس مدرن،
سامانه اطلاعاتی،
دوربین نظارتی،
رسانه سراسری،
نظام آموزشی متمرکز،
ارتش،
زندان،
قانون‌گذاری و بوروکراسی.

در این حالت، ترکیب «حقیقت مطلق دینی» با «قدرت متمرکز دولت مدرن» می‌تواند پیامدهای بسیار گسترده‌تری از حکومت‌های مذهبی پیشامدرن ایجاد کند.

برای نمونه، در مقاله «اسلام؛ قربانگاه زنان» در پارس بریفینگ، رابطه میان فقه، قانون، قدرت سیاسی و کنترل حقوق و بدن زنان در جمهوری اسلامی به‌طور جداگانه بررسی شده است. (parsbriefings.com)

این نمونه نشان می‌دهد که مسئله اصلی فقط باور مذهبی نیست؛ مسئله تبدیل یک تفسیر مذهبی به قانون الزام‌آور برای تمام شهروندان است.

نقد اسلام سیاسی باید از نقد مسلمانان جدا بماند

این تمایز برای یک بحث علمی و دموکراتیک ضروری است.

مسلمان، به‌عنوان انسان و شهروند، دارای همان حقوقی است که یک مسیحی، یهودی، بهایی، زرتشتی، آتئیست یا فرد بی‌دین دارد.

اما اسلام، مانند مسیحیت، مارکسیسم، لیبرالیسم یا هر دستگاه فکری دیگر، قابل نقد تاریخی و فلسفی است.

می‌توان قرآن را نقد کرد.

می‌توان فقه را نقد کرد.

می‌توان حکومت پیامبر در مدینه را مطالعه کرد.

می‌توان خلافت را نقد کرد.

می‌توان نظریه ولایت فقیه را رد کرد.

اینها نقد «اندیشه و نهاد» هستند، نه نفی حقوق انسان‌ها به دلیل اعتقادشان.

یک جامعه آزاد دقیقاً باید بتواند هم‌زمان از آزادی مسلمانان و آزادی نقد اسلام دفاع کند.

نتیجه‌گیری؛ افسانه اسلام کاملاً غیرسیاسی

این ادعا که اسلام در تمام تاریخ خود صرفاً دینی خصوصی بوده و اسلام سیاسی هیچ رابطه‌ای با سنت اسلامی ندارد، در برابر شواهد تاریخی قابل دفاع نیست.

محمد در مدینه فقط پیام‌آور آموزه‌های معنوی نبود؛ در شکل‌گیری و اداره جامعه نوظهور مسلمانان نیز نقشی تعیین‌کننده داشت.

پس از مرگ او، مسئله جانشینی بلافاصله با قدرت سیاسی و خلافت گره خورد.

در قرون بعد نیز مسلمانان مجموعه عظیمی از نظریه‌ها درباره خلافت، امامت، شریعت، حکومت، اطاعت و مشروعیت سیاسی تولید کردند.

اما از سوی دیگر، جمهوری اسلامی، اخوان‌المسلمین، مودودی، سید قطب یا دیگر اشکال اسلام‌گرایی را نمی‌توان نسخه‌های بدون تغییر اسلام قرن هفتم دانست.

آنها محصولات مدرنی هستند که عناصر سنت اسلامی را در چارچوب مسائل و ابزارهای سیاست مدرن بازسازی کرده‌اند.

از همین رو، گزاره دقیق‌تر چنین است:

اسلام سیاسی نه تمام اسلام است و نه پدیده‌ای بی‌ارتباط با اسلام؛ بلکه قرائتی سیاسی و ایدئولوژیک از سنتی است که از نخستین مراحل تاریخی خود با مسئله جامعه، اقتدار، قانون و قدرت سیاسی درگیر بوده است.

برای آینده جوامعی مانند ایران، پرسش اصلی حتی این نیست که اسلام «ذاتاً» سیاسی است یا غیرسیاسی.

پرسش تعیین‌کننده این است:

آیا در یک جامعه متکثر، هیچ دین یا ایدئولوژی می‌تواند حق داشته باشد حقیقت مقدس خود را به قانون اجباری برای تمام شهروندان تبدیل کند؟

از منظر دولت مدرن مبتنی بر آزادی فردی و حاکمیت قانون، پاسخ باید روشن باشد:

حق ایمان باید مطلقاً محترم باشد؛ اما قدرت سیاسی باید در برابر شهروندان پاسخ‌گو، قابل نقد، قابل عزل و مستقل از ادعای برخورداری از حقیقت مقدس باقی بماند.

منابع پژوهشی

منابع پژوهشی

  1. The New Cambridge History of Islam، بخش مربوط به مشروعیت و سازمان سیاسی در اسلام اولیه و صحیفه مدینه. (Cambridge University Press)
  2. Ira M. Lapidus, Islamic Societies to the Nineteenth Century، فصل «The Caliphate to 750». (Cambridge University Press)
  3. Erwin I. J. Rosenthal, Political Thought in Medieval Islam، بررسی خلافت، حکومت و رابطه شریعت و سیاست. (Cambridge University Press)
  4. Patricia Crone, Medieval Islamic Political Thought، بررسی تحولات اندیشه سیاسی در نخستین قرون اسلامی. (Cambridge University Press)
  5. Ovamir Anjum, Politics, Law, and Community in Islamic Thought، درباره نسبت سیاست، قانون، امت و سنت اسلامی. (Cambridge University Press)
  6. Hassan Ansari & Nebil Husayn (eds.), Caliphate and Imamate: An Anthology of Medieval Muslim Texts on Political Theology. (Cambridge University Press)
  7. Encyclopaedia Iranica، «The Roots of Political Shiʿism»، درباره ریشه‌های تاریخی و الهیاتی تشیع سیاسی. (Iranica Online)
  8. Encyclopaedia Iranica، «Abbasid Caliphate»، درباره تحول خلافت، مشروعیت دینی و ساختار سیاسی عباسیان. (Iranica Online)
  9. The Cambridge History of Twentieth-Century Political Thought، بخش Islamic Political Thought، درباره تحول اندیشه سیاسی اسلامی در دوران مدرن. (Cambridge University Press)
  10. پارس بریفینگ، «اسلام؛ قربانگاه زنان؛ بررسی جایگاه زن در اسلام، فقه و جمهوری اسلامی»؛ مطالعه تکمیلی درباره نسبت فقه و قدرت سیاسی در جمهوری اسلامی. (parsbriefings.com)
(1 votes, average: 5,00 out of 5)
افسانه اسلام غیرسیاسی؛ از مدینه تا جمهوری اسلامی
پیمایش به بالا