مناظرهٔ خواجه گشادالدین با بهزاد فراهانی
یا در باب آنکه شجاعت اگر فقط علیه ولینعمت باشد، پس از آمدن سید سیاهپوش به ترس بدل میشود
نقل است از دیوس بن کذاب، آن کاتبِ خاکگرفتهٔ وقایع آرمانشهر که هرگاه اهل صحنه و قلم به میدان سیاست میآمدند، نخست چراغ تماشاخانه را روشن میکرد و سپس خشتک مریدان را محکم میبست، که شبی در خانقاه گشادان، خواجه گشادالدین شیرازی بر تخت خویش لمیده بود و مریدان گرد او نشسته بودند.
آن شب، باد سردی از سوی گورستان آرمانشهر میوزید. شهری که روزگاری با مدیریت ولینعمت ساخته و آباد شده بود، پس از رفتن او به دست برادران و خواهران چپکی، عموزادههای اصلاحطلب، ابولاشی و پفیوز بن قرمساق، به وعدههای سید سیاهپوش سپرده شد؛ وعدههایی چون آب مجانی، برق مجانی، خانهٔ مجانی، عدالت مستضعفان و مبارزه با امپریالیسم، که پایانش به صف، فقر، زندان، طناب، گورستان و خفقان رسید.
در همین هنگام، ابولاشی با چهرهای آراسته به فتنه وارد شد و بانگ زد:
«یا خواجه! امروز مردی از اهل صحنه و نمایش آوردهام؛ مردی که شصت سال بر صحنه بوده، اما گویی هنوز از نمایش انقلاب پایین نیامده است. نامش بهزاد فراهانی است؛ از پیشکسوتان تئاتر، از تبار چپکیان صحنهدار، و از آنان که چون به مردم معترض رسند زبانشان تند میشود، اما چون به اعدام و سرکوب رسند، صدایشان در پرده میماند.»
مریدان با شنیدن نام تئاتر، اندکی خود را جمع کردند. یکی گفت:
«یا خواجه، اهل صحنه خطرناکاند؛ گاه آنقدر نقش بازی میکنند که خودشان هم باورشان میشود قهرمان تاریخاند.»
خواجه فرمود:
«آری، و خطرناکتر آن است که کسی در صحنهٔ انقلاب نقش پهلوان گیرد، اما پس از آمدن جلاد، نقش تماشاگر بازی کند.»
پس بهزاد فراهانی وارد شد؛ پیرِ صحنه، با ردایی از سابقه و نگاهی که گویی هنوز میان انقلاب، چپ، مردم، شاه، خیابان و سکوت امروز سرگردان بود.
ابولاشی پیش دوید و گفت:
«یا خواجه! این مرد به مردمی که در کف خیابان معترض بودند گفته است: ما آن روز جرئت داشتیم شاه را انداختیم؛ شما اگر دارید، بیایید و بیندازید. و این را با چنان ادبیاتی گفت که نه در شأن تئاتر بود، نه در شأن مردم داغدار.»
مریدان برآشفتند.
ابوبهگا دست بر خشتک برد و گفت:
«یا خواجه، یعنی کسی که روزگاری در انداختن ولینعمت سهم داشته، امروز به مردم زخمخورده طعنه میزند که چرا سید سیاهپوش را نمیاندازید؟»
خواجه فرمود:
«ای ابوبهگا، همینجاست که تاریخ، نقاب از چهرهٔ مدعیان شجاعت برمیدارد.»
آنگاه رو به بهزاد فراهانی کرد و گفت:
«ای پیرِ صحنه، شنیدهایم که به مردم گفتی ما شجاعت داشتیم شاه را انداختیم؛ شما اگر دارید، بیایید و بیندازید. بگو ببینم، آن شجاعتی که با آن ولینعمت را بیرون کردید، پس از آمدن سید سیاهپوش کجا رفت؟»
بهزاد خواست پاسخ دهد:
«یا خواجه، آن زمان فضای دیگری بود. شعارها، آرمانها، مبارزه با امپریالیسم، عدالت اجتماعی، آزادی خلقها، دفاع از محرومان، مبارزه با استبداد شاهنشاهی، نفی سرمایهداری وابسته، همه فضای زمانه را ساخته بود. ما گمان میکردیم انقلاب برای آزادی و عدالت است؛ اما انقلاب ما را دزدیدند.»
خواجه بیدرنگ برخاست؛ البته فقط اندکی، زیرا برخاستن کامل خلاف طریقت بود.
فرمود:
«ای بهزاد، همینجا بایست. این جملهٔ “انقلاب ما را دزدیدند” همان پناهگاه کهنهٔ چپکیان است. اول خودتان با شعار مبارزه با امپریالیسم، خلق قهرمان، عدالت مستضعفان، ضدیت با غرب، نفرت از ولینعمت و توهم انقلاب، در را باز کردید. بعد که سید سیاهپوش آمد و بر تخت نشست، گفتید انقلاب ما را دزدیدند. مگر انقلاب، خربزه بود که در بازار دزدیده شود؟ مگر شما نمیدانستید با چه کسانی همصف شدهاید؟»
مریدان نعرهای زدند.
خواجه ادامه داد:
«بگو ای مرد صحنه، وقتی در کوچه و دانشگاه و تئاتر و محفل روشنفکری شعار میدادید که باید با امپریالیسم جنگید، باید رژیم وابسته را انداخت، باید خلق را آزاد کرد، آیا یک بار پرسیدید پس از انداختن ولینعمت، چه کسی قدرت را برمیدارد؟ حزب؟ مسجد؟ چریک؟ ملا؟ کمیته؟ یا همان سید سیاهپوشی که از ابتدا بوی قیر و کفن و فرمان میداد؟»
بهزاد گفت:
«ما فکر میکردیم مردم صاحب انقلاب خواهند شد.»
خواجه فرمود:
«مردم؟ یا واژهٔ مردم؟ فرق است میان مردم واقعی و مردمی که روشنفکر چپ در بیانیهٔ خود اختراع میکند. مردم واقعی نان، امنیت، قانون، کار، آموزش، آزادی و آرامش میخواهند. اما شما مردم را به “خلق قهرمان” تبدیل کردید و سپس به نام همان خلق، راه را برای کسانی باز کردید که نخستین کارشان بستن دهان همان مردم بود.»
پفیوز بن قرمساق جلو آمد و گفت:
«یا خواجه، اما ایشان میگوید انقلاب را نیروهای دیگر ربودند.»
خواجه با تندی گفت:
«ای پفیوز، ربوده شدنی در کار نبود؛ ائتلاف نادانی و کینه بود. وقتی چپکیان، مذهبیان انقلابی، روشنفکران کافهای، شاعران شعارزده و بازیگران خشمگین همه بر سر بیرونکردن ولینعمت جمع شدند، اما دربارهٔ فردای آن هیچ عقل مشترکی نداشتند، نتیجه همین میشد. اگر کلید خانه را به دست دزدی بدهی و بعد او خانه را ببرد، نامش فقط دزدی نیست؛ نامش حماقتِ کلیددادن نیز هست.»
ابوبهگا از شدت سخن، یک قدم عقب رفت و گفت:
«یا خواجه، پس انقلاب را فقط ندزدیدند؛ تحویل هم گرفتند؟»
خواجه فرمود:
«آری ای ابوبهگا. بعضیها چنان در را باز کردند که دزد حتی نیاز به دیوار بالا رفتن نداشت.»
سپس رو به بهزاد کرد و گفت:
«حال پاسخ بده. وقتی سعید سلطانپور را بردند و اعدام کردند، آن شجاعت کجا بود؟ وقتی همان دستگاهی که شما برای آمدنش کف زده بودید، اهل قلم و صحنه را یکییکی بلعید، چرا آن زبانِ آتشین خاموش شد؟»
بهزاد گفت:
«شرایط سخت بود، سرکوب شدید بود، امکان حرفزدن نبود.»
خواجه فرمود:
«عجب! پس شجاعت شما فقط در زمان ولینعمت کار میکرد؟ وقتی نظام پیشین بود، شعار آسان بود؛ اما وقتی سید سیاهپوش آمد و چوبه و زندان و کمیته آورد، ناگاه شرایط سخت شد؟ پس چرا امروز به مردم میگویی اگر دارید بیایید و بیندازید؟ مگر شرایط امروز آسان است؟ مگر خیابان امروز گلستان است؟ مگر جوان امروز با شعر و کف و سوت روبهروست، یا با گلوله و زندان و طناب؟»
مریدان خشتکها را محکم گرفتند.
خواجه ادامه داد:
«تو به مردم امروز طعنه میزنی، اما مردم امروز با حکومتی روبهرو هستند که نسل شما در ساختن زمینهٔ آن سهم داشت. جوان امروز باید هم با سرکوب بجنگد، هم با ویرانهٔ فکری شما، هم با شعارهای پوسیدهٔ مبارزه با امپریالیسم، هم با چپزدگی ضدملی، هم با مذهبیگری سیاسی، هم با میراث همان انقلابی که میگویید دزدیده شد.»
بهزاد گفت:
«ما نیت بد نداشتیم.»
خواجه فرمود:
«نیت بد نداشتن، خرابی را آباد نمیکند. کسی که با شعار عدالت، خانه را آتش میزند، نمیتواند بگوید نیت من گرما دادن بود. نتیجه هم مهم است. سیاست، صحنهٔ نمایش نیست که آخرش تعظیم کنی و بروی. مردم در دکور زندگی نمیکنند؛ در واقعیت میمیرند.»
ابولاشی که دید مجلس سخت شده، گفت:
«یا خواجه، کمی نرمتر. ایشان پیشکسوت تئاتر است.»
خواجه فرمود:
«پیشکسوتی حرمت دارد، اما مصونیت نمیآورد. هر کس در برابر مردم ادعای شجاعت کند، باید پروندهٔ شجاعتش را نیز باز کند. نمیشود به جوان خیابان بگویی چرا نمیاندازی، اما خودت در برابر دههها اعدام، سرکوب، سانسور و فقر، به چند جملهٔ مبهم بسنده کنی.»
سپس خواجه رو به بهزاد کرد و گفت:
«بگو ای مرد صحنه، از سالهای نخست پس از انقلاب تا امروز، چند بار با همان تندی که مردم را خطاب کردی، علیه اعدامها سخن گفتی؟ چند بار علیه زندانیکردن اهل هنر، علیه سرکوب خیابان، علیه طنابهای هر صبح، علیه خاموشکردن نفس جوانان ایستادی؟»
بهزاد سکوت کرد.
خواجه گفت:
«سکوت نیز پاسخ است. اما بدترین سکوت آن است که فقط در برابر قدرت باشد و در برابر مردم به فریاد تبدیل شود.»
ابوبهگا پرسید:
«یا خواجه، پس کسی که به مردم میگوید اگر دارید بیایید و بیندازید، خودش باید چه بگوید؟»
خواجه فرمود:
«باید نخست بگوید: ما خطا کردیم. اما نه آن خطای بیدندان و بیهزینه که بگوید فضای زمانه چنین بود. باید بگوید: ما با شعار مبارزه با امپریالیسم، عدالت خلقی، نفرت از سلطنت، و توهم انقلاب، در فروریختن نظمی که کشور را نگه داشته بود سهم داشتیم. ما نفهمیدیم که پس از ولینعمت، سید سیاهپوش میآید. ما فهمیدیم و دیر گفتیم. ما مسئولیت داریم.»
مریدان نعره زدند.
خواجه ادامه داد:
«بعد از آن، اگر هنوز رمقی ماند، آنگاه از مردم امروز بپرسد چه باید کرد؛ نه آنکه از جای امن، بر زخم آنان نمک بپاشد.»
بهزاد آهی کشید و گفت:
«پس خواجه، تو میخواهی من اعتراف کنم که نسل ما در آمدن این سیاهی سهم داشت؟»
خواجه فرمود:
«نه فقط اعتراف؛ فهم. اعتراف بیفهم، تئاتر تازه است. باید بفهمی که انقلاب فقط شور نبود؛ تخریب حافظهٔ ملی، نفرت از ایران تاریخی، تحقیر نظم، رمانتیزهکردن چریک، تقدیس خیابان، و سپردن آینده به دست ائتلافی بیسرانجام بود.»
پفیوز بن قرمساق گفت:
«اما شعار مبارزه با امپریالیسم آن زمان جدی بود.»
خواجه گفت:
«بسیار جدی بود؛ آنقدر جدی که با آن، ایران را از مسیر توسعه بیرون کردند و آخرش کشوری ساختند که هم ضدغرب شعار داد، هم فرزندان همان شعاردهندگان را آوارهٔ غرب کرد. مبارزه با امپریالیسم اگر پایانش پناهندگی فرزندان انقلابیون در پایتختهای همان امپریالیسم باشد، باید در اصل شعار شک کرد.»
مریدان از شدت ضربه، خشتک خویش گرفتند.
خواجه رو به بهزاد کرد و گفت:
«تو اهل تئاتری. بگو اگر در نمایشی، بازیگری در پردهٔ اول مردم را به آتشزدن خانه دعوت کند، در پردهٔ دوم خانه بسوزد، در پردهٔ سوم فرزندان در دود خفه شوند، و در پردهٔ چهارم همان بازیگر به بازماندگان بگوید اگر جرئت دارید آتش را خاموش کنید، نام این نقش چیست؟»
بهزاد خاموش ماند.
ابوبهگا گفت:
«یا خواجه، من میدانم؛ نامش به گا دادن صحنه است.»
خواجه فرمود:
«در این مورد، سخن ابوبهگا از بسیاری بیانیهها دقیقتر است.»
سپس خواجه فرمود:
«ای بهزاد، اگر امروز میخواهی از شجاعت سخن بگویی، نخست شجاعت پذیرش خطا را نشان بده. بگو ما با ولینعمت چه کردیم. بگو چرا پس از سید سیاهپوش، آن همه شجاعت دود شد. بگو چرا نسل شما هنوز از نام ایران، ملیت، پادشاهی، نظم، قانون و حافظهٔ پیش از انقلاب میترسد. بگو چرا هر بار مردم به خیابان میآیند، بعضی از شما به جای دیدن رنجشان، به آنان درس جرئت میدهید.»
بهزاد سر پایین انداخت و گفت:
«خواجه، ما فریب شعارهای خود را خوردیم. گمان کردیم مبارزه با امپریالیسم، عدالت اجتماعی و انقلاب خلقی، آرمانشهر میآورد. اما آنچه آمد، سید سیاهپوش بود. ما سهم داشتیم. ما دیر فهمیدیم. و شاید هنوز هم بسیاری از ما نمیخواهیم بلند بگوییم که خطا کردیم.»
مجلس خاموش شد.
خواجه فرمود:
«اکنون سخنی گفتی که اگرچه دیر است، اما از طعنه به مردم بهتر است. این را نگه دار. از این پس اگر خواستی با مردم سخن بگویی، نه از سر طلبکاری، که از سر شرمندگی تاریخی سخن بگو.»
ابولاشی خواست فرار کند، اما مریدان راهش را بستند.
ابولاشی گفت:
«من فقط مهمان آوردم!»
خواجه فرمود:
«و همیشه همین مهمانآوردنت شهر را به مصیبت میکشاند.»
پس مریدان خشتک ابولاشی را دریدند و بر سردر خانقاه آویختند. بر آن نوشتند:
«هر که به نام انقلاب، خطا را توجیه کند، نخست باید خشتک تاریخ را پاسخ دهد.»
ابوبهگا، که از شدت مناظره سرگیجه گرفته بود، پرسید:
«یا خواجه، پس حکم نهایی چیست؟»
خواجه فرمود:
«حکم نهایی این است: هنرمند و روشنفکر اگر در ویرانی دیروز سهم داشت، امروز باید پیش از نصیحت مردم، سهم خود را بپذیرد. مردم ایران از کسی که در برابر قدرت امروز کمصداست، درس شجاعت نمیخواهند. نخست پاسخ، سپس نصیحت.»
آنگاه خواجه بر دیوار خانقاه نوشت:
«شعار مبارزه با امپریالیسم اگر به بندگی سید سیاهپوش ختم شود، دیگر آرمان نیست؛ سند خطاست.»
دیوس بن کذاب در پایان این مناظره نوشت:
«در این حکایت نکتههاست، اگر اهل تأمل باشید. نسل شعار، اگر از پذیرش مسئولیت بگریزد، به نسل طعنه بدل میشود. و آنکه روزی ولینعمت را به نام آزادی بیرون کرد و پس از آمدن سیاهی خاموش ماند، سزاوار نیست مردم زخمی امروز را تحقیر کند.»
ساموئل (پیمان) سلاحی — نویسنده و تحلیلگر سیاسی و کمی هم طنزنویس



