نقل شده است از “دیوس بن کذاب” که روزی “ابولاشی” نقشه ای پلید کشید و ؛”ابو به گا” را بگفت:
ای “ابوبه گا! ببین چه برفی آمده! آیا حیف نیست این هوای خوب را غنیمت شمرده و در این برف به کوه نوردی نرویم! در آنجا بسی دختران زیبا هستند که در پی دوست پسر هستند و آنجا فرصتی مغتنم است برای مخ زنی!! پس مخفیانه گروهی از مریدان خواجه را این سخن من بگو؛ و آنان را به کوه بیاور!
چون “ابولاشی” این سخنان پلیدانه را به “ابوبه گا” بگفتی، طمع دختر بازی و مخ زنی بر دل “ابوبه گا” افتاد و مخفیانه این نقشه را با گروهی از مریدان سست عنصر “خواجه” در میان گذاشت.
پس آنان عهد کردندی که بدور از چشم خواجه ؛ جمعه صبح زود از خواب بیدار شده و با ابولاشی” به کوه روند.
“ابولاشی” نیز از اینکه مریدان خواجه را فریب داده و از راه خواب منحرف نموده بسی شاد بوده ؛ منتظر زدن ضربه نهایی خود به خواجه بود.
چون صبح جمعه فرا رسید؛مریدان یک به یک از خواب برخواسته و بدور از چش خواجه آهنگ رفتن به کوه نمودند…
پس در این هنگام پای “ابوبه گا” به گوشه میز بخورد و چون گلوله صدا داد و به گا رفت.
خواجه پتو بر سر خویش کشید و گفت: البگا البگا! در این سرو صدا بگایی هست عظیم… و در خواب فرو رفت…
پس جمله مریدان به پای کوه رفتند و آنجا “ابولاشی” را بدیدند و با وی به سمت قله به راه افتادند…
در راه چندین بار “ابوبه گا” سر خورد و یا مخ و کمر و کپل بر زمین افتاد و ملت بسی بر وی خندیدندی!
چون به بالای قله رسیدند؛ “ابولاشی” را گفتند: حال چه کنیم؟
“ابولاشی” گفت: حالا به پایین بر می گردیم…
چون به پایین کوه رسیدند؛ خواجه را دیدند که با دافی بس شاخ در پای کوه در حال کباب خوردن و قلیان کشیدن است…
چون خواجه مریدان و “ابولاشی” را بدید گفت:
سالها پیش در دوران کودکی با دوستانم بر بالای کوه رفتم؛ چون بدانجا رسیدیم گفتم: حالا چه؟ گفتند: حالا بر میگردیم پایین کوه! به همانجا که آمدیم! مدتی تامل کردم و گفتم! چه کار بیهوده ای! کوهنوردی ورزش شاسکولان است…
چون خواجه این خاطره گفتی؛ جمله مریدان از خود بی خود شده و بس نعره ها زدند و خشتک ها دریدند…
گشت ارشاد چون صدای عربده ها و نعره های آنان را بدید سر خر کج کرد و بدانجا رفت و عده ای را بدید که خشتک ها دریده و نعره می زنند..
پس جمیع آنان را جمع نمود و به کلانتری برد و به اتهام شرب خمر و ایجاد مزاحمت صوتی و تصویری بسی شلاغ زده و خشتکشان را دریدند…



